close
تبلیغات در اینترنت
چادر
شهدای مدافع حرمیا فــــاطمـــــه الزهـــــــــــراسلام مدرسه
  • تاریخ: شنبه 30 خرداد 1394
    بازدید: 226

    *با ذکر صلوات برا همه ی چادری های عفیف و پاکدامن*

  • تاریخ: چهارشنبه 05 آذر 1393
    بازدید: 199

  • تاریخ: دوشنبه 26 اسفند 1392
    بازدید: 153

  • تاریخ: دوشنبه 10 تير 1392
    بازدید: 197

    ماجرای واقعی و زیبا

    خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
    اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
    بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
    تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
    به محـــل زندگیش بازگردد.
    روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
    شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
    دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
    دردش گفتنی نبود....!!!!
    رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
    نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
    چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
    خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!! دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
    به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
    امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
    انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
    احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
    یک لحظه به خود آمد...
    دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...